ღ☆ســکــوتـــم اجـــباریســتـــــــ!!!ღ☆
ღ☆با توام، آری، با تو که دائم مهر سکوت را بر لبانم می زنی ღ☆
گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است؛ داشتن تنهاترت می کند . . . نمی شوی آن که باید باشی، نمی آید آنکه می خواهی، و تمام می شوی؛ لعنت به همه ی آدم هایی که برایم همین که هستی کافیست؛ دور از من ، بدون من! چه فرقی می کند؟! همین که لباس های ما زیر یک آفتاب خشک می شود کافیست . . . چقدر خوشحال بود شیطان وقتی سیب را چیدم... گمان می کرد فریب داده است مرا، نمی دانست تو پرسیده بودی؛ مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشت را . . . دلگیر مباش، دلت که گیر باشد رها نمی شوی... خداوند، بندگان خود را با آنچه به آن « دل » بسته اند می آزماید . . . من قانـــع بودم... به اینکه صبح با هم بیدار شویم... تو آنجا... من اینجا... قانع بودم به اینکه خودم برای خودم چایی بریزم و تو آنجا... قانع بودم به اینکه ظهر بگویی ناهار... من بروم ناهار... تو هم آنجا... بعدازظهرها بروم خیابان، پیاده قدم بزنم روی برفها... و جای اینکه دستانم را دستانت گرم کند، آنها را محکم در جیبم مشت کنم... قانع بودم سنگ صبورت باشم، و تو بغض کنی... شانه ات باشم... حس کنم شوری اشکهایت را... من حتی قانع بودم به اینکه الان هستی... و فردا نخواهی بود... به اینکه هر روز، هر روز انتظار بکشم برای بستن چمدانهایت... و من با خنده ای شیک بدرقه ات کنم . . . کافی نبود این همه قنـــاعت؟!؟!؟! + دزدی شده از چسب زخم یا یا دیــــروزم را بــــرگردان و حــــال و روز که درب قفــــس را بــــاز کرده اند برایش امـــــا... از ترس دلتنــــگی برای دلــــش راضـــی به پـــــرواز نیست! کــمی بـــا دلــــم راه بیــــا . . . + دزدی شده از چسب زخم در عجبم از سیب خوردنمان! که از آن فقط چوبش باقی می ماند!! مگر این همه چوب که خوردیم،،، از یک سیب شروع نشد؟! . . . همین که هستی کافیست دور از من ... بدون من ... چه فرقی میکند! گل که میخری خوب است، برای من نیست؟ نباشد ... همین که رخت هایمان زیر یک آفتاب خشک میشوند، کافیست ... و همین که قدمهایمان را روی یک زمین برمیداریم برای من بس است ... دلخوشم به این حماقتِ شیرین! برای من، یاد تو، کافیست ... از تو چیزی نمیخواهم همین که سر به سر رویاهایم نگذاری، و سنگ به شیشه ی خوابم نزنی، کفایتِ یک عمر تنهاییِ مرا میدهد ... من که سر و ته زندگیام را سنجاقی به هم میآورد! چیزی شبیه به معجره است وقتی به خیر میگذرد هر شب، بیآنکه کسی به تو بگوید " شب به خیر " آرام آرام می بوسمت؛ آنقدر که طرح لب هایم، روی تمام اندامت جا بماند... بگذار بدانند آغوش تو، تنهــا، قلمروی من است . . . وقتی گونه اش را بوسیدی نگران رد رژ لبت نباش؛ سریع با انگشت هایت روی رد بوسه ات نکش؛ اصلا فکر نکن به ردها؛ کیف کن؛ بگذار ردت بماند؛ بگذار آن ٣/٠ ثانیه ی پایانه های حسی لبت هی کش بیاید... او هم اگر "او" باشد، به ردش فکر نمی کند؛ می میرد در لذت و لطف نرمای لبت . . . + به وب همه سر زدم + کامنتدونی هیچ کس برام باز نمیشه + هر وقت باز شد از خجالت همگیتون در میام واحـد انـدازه گـیـری مـتـر نـیـسـت؛ اشـتـیـاق اسـت،،، مـشـتـاق کـه بـاشی حـتی یـک قـدم هـم نـفـسـت را می گـیـرد . . . مـن شـیـفـتـه ی مـیـزهـای کـوچـک کـافـه ای هـسـتـم کـه بـهـانـه ی نـزدیـک تـر نـشـسـتـنـمـان می شـونـد و مـن،،، رو بـه روی تـو می تـوانـم تـمـام شـعـرهـای نـگـفـتـه ی دنـیـا را یـک جـا بـگـویـم . . . + سلام دوست جونیام... به خدا شرمنده ی روی ماه همتونم... ممکنه چند وقتی خونه نت نداشته باشم... بابت غیبت این مدتم هم شرمنده... سر فرصت به همتون سر می زنم... + بای تا های . . . روزهایی است تمامی خاطرات شیرین با هم بودنمان در ذهن مخدوش من می گذرد... خاطراتت همچون بهاری سبز برایم دلنشین است... همچون بچه ی شیرخواره با نمک... همچون عشق مادر به فرزند بی همتا... و همچون مرگ یک عزیز تلخ... تلخی خاطرات تو بخاطر بودن خاطراتش است، زیرا دیگر نمی توان آنها را با تو تجربه کرد... وچه زود روزهای شیرین آدمی به خاطرات تبدیل می شوند... ولی خاطراتت را همانند یک رگ در بدنم نگه داشته ام و روزها و شبها را با آنها میگذرانم. گاه غمگین می شوم... گاه شاد... و گاه به فکر فرو می روم... و گاه سکوتی می کنم که دل خدا نیز به درد می آید... می دانم که دیگر لحظه ای در کنار من نخواهی بود... و می دانم شاید لحظه ای هم در خاطراتت جایی ندارم، اما امیدوارم... امیدم به آن نیروی برتری است که نامش خداست... شاید در کنارم نباشی، اما به همین نیروی برتر قسم همیشه در کنارمی . . . + ممنونم از لطف همتون دوستای گلم... حالم بهتره... مرسی... + محبت همتونو جبران میکنم، فقط یه مدتی سرم شلوغه،،، به وقتش به همتون سر می زنم... + من و محمدم امتحان داریم... برامون دعا کنید... ممنون... تـــو .. چـه می فهمی .! حــال و روز کسی را که دیگر هــــیـــچ .. نگاهی .. دلــش را نمی لرزاند ...! + سخته... خیلی سخت . . . دردم ایـن نـیـسـت کـه او عـاشـق نـیـسـت، دردم ایـن نـیـسـت کـه مـعـشـوق مـن از عـشـق تـهـیـسـت، دردم ایـن اسـت کـه بـا دیـدن ایـن سـردی هـا مـن چـرا دل بـسـتـم . . ؟ ؟ ! ! بعضی ها
تــو نمی شوند . . .

ادامـ ــه حرفایِ ما


ادامـ ــه حرفایِ ما


بـــــمان و امــــید فــردایم باش، بـــــرو . . .
پــــــرنده ای را دارممیلـــه های قفس،






ادامـ ــه حرفایِ ما


![]()

![]()



گنجشک ها عاشقانه می خوانند؛
خورشید با درختان عشق بازی می کند؛
گل های توی باغچه می رقصند؛
تقویم روی میز 14 دی را نشان می دهد . . . ! ! !
ادامـ ــه حرفایِ ما









![]()

![]()
![]()






| Design:♀ali-hadis♂ |







